|
کلید قفل بارسلونا |
|
میگه دوست داشتن از عشق هم قشنگ تره..میگه دوستی که تا نداره |
سلام گلای همیشه خندون شرمنده به خدا من هنوزم نمیتونم بیام به همتون سر بزنم
من چه بی معرفتم
خبرای این چن روز گذشته
منو پدرام عاشقتر شدیم
دوشنبه ۲۹.۱۰.۸۷ یه روز طلایی بود واسه مون
دانشگاهمونم شروع شده ولی من بالاخره دانشگاهمو عوض کردم
همدیگرو بیشتر میبینیم
پدی جون اگه خوندی اینو بدون که خیلی عاشقتم اولاخ
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
دلم واسه همتون تنگیده بوده ها
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
سلام به گلای همیشه خندون
شرمنده به خدا من کامپیوترم خرابه.
برمیگردم
دوس دارم یه روز بشینم و کل مطالبتونو بخونم ولی شرمنده که نمیشه
میبوسمتون
پدرام دوستت دارم بای بای
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
اگر فرا بگیریم حسین به ما می اموزاند زندگی را عشق را با هم بودن را و از خود گذشتگی را اخر به یگانه تابلوی جسارت آفرینش در روز عاشورا و کربلا 0 سلام بچه های گل گلاب اول از همه ایام سوگواری امام حسین رو به همه تسلیت میگم 0 با اینکه محرمه اما کریسمس هم هست من کرسیمسم خیلی دوس دارم عید مسیحیای عزیز رو هم تبریک میگم خودمم درخت کریسمس دروس کردم وای خیلی نازه... فردا هم تولد ابجیمه الهی قربونش برم میشه 23 سالش چه زود بزرگ شد از همین جا تولده اونم تبریک میگم شرمنده بچه ها که اینقدر کم میام واقعا معذرت میخوام از روزای قشنگم بگم با پدرام عزیزم 000 دوشنبه طلایی وای چه روز قشنگی 9 دی ماه هیچ موقعه فراموش نمیکنم از ساعت 9 صب تا ساعت 3 پیشه هم بودیم شایدم 3:30 اول که سمت دانشگاه بودیم بعد زود ماشین سوار شدیم رفتیم انقلاب سینما بهمن اول که رفتیم فقط 3 تا جفت بودیم.ولی بعدش زیاد شدن جونم واسه دوستای گلم بگه که خیلی جالب بود فیلم دلداه خیلی خنده دار بود بعد از سینما هم رفتیم سمت فردوسی ناهار بخوریم چه کیفی میداد انگار هیچ وقت نمیخواستیم از هم جدا بشیم... رستورانش خیلی جالب بود شیشه ی پنجره هاش از این رنگیا بود روی بیشتر دیوارهاشم کلی تابلوهای نقاشی شده بود از کوجه های تهران قدیم غذامونو که خوردیم اومدیم بیرون سوار مترو شدیم رفتیم دوباره سمت پارک خودمون پارک خودمون که نه...پارک همیشه گی مون همون صندلی سرد که از عشق منو پدرام دیگه سرماش احساس نمیشه یکم اونجا بودیمو من اومدم خونه پدرامم رفت دانشگاه 000 4شنبه زیبا صب من دندونمو کشیده بودم وای چقدر خون اومد هنوزم که هنوزه یه طرف لپم باد داره...الان 5 روز میگزره اما هنوزم درد دارم همون موقعه که دندنمو کشیدم رفتم خونه لباسامو عوض کردمو رفتم پیشه پدرام هر چی گفتم نیام خیلی حالم بده گفت نه باید بیای من سر خیابونتون منتظرتم گفتم باشه و رفتم زیر پول مث این بچه مظلوما واستاده بود اخی نازی با هم رفتیم دوباره پارک من چون نباید زیاد حرف میزدم واسش همه چیو مینوشتم خلاصه من که همیشه ساعت اول کلاسمو نمیرم(استاد زبان بیشعورم که حذفم کرده زده 8 جلسه غیبت، خدا ازش نگزره با این دروغاش پیر خرفت عوضی) پدرامم استادشون نمیخواست بیاد یه بار لثه ام خیلی بد خونریزی کرد که مجبور شدیم تا شیر ابخوری بریمو بشوریم چه قشنگ بود ان لحظه کی چونه ام خونی شده بودو واسم تمیز کرد کلا از این کارا چندشش میشه ولی نمیدونم یهو چی شود خلاصه تا ساعت 3 پیش هم بودیم بعد که خواستیم بریم دانشگاه من گفتم نمیام اخه خیلی حالم بد بود با اینکه راضی نبود اما همون موقعه واسم یه ماشین گرفتو منو راهی کرد من رفتم خونه حدودا تا اخر شب تو رخت خواب بودم حتی تب هم داشتم انقدر از لثه ام خون اومده بود که مامانم زنگید به دکتره اونم گفت اشکال نداره یخ بزار منم گذاشتمو بهتر شدم 000 یک شنبه رویایی من میخواستم برم خرید واسه خواهرم گفتم که تولدشه امروز تازه امتحانم داشت ولی اومد البته خودش اصرار کرد که بیاد منم که ... گفتم باشه با هم میریم با هم قرار گذاشتیم دم پارک ... بعدام رفتیم اریا شهر گلدیس همون مغازه های اول یه شال قشنگ پسندیدم پدرامم پسندید ولی گفتیم یه گشت بزنیم ببینیم چیز بهتری پیدا میکنیم یا نه اما پیدا نکردیمو برگشتیم همونو خریدیم یه دونه هم واسه خودم گرفتم که خیلی قشنگ بود رفتیم پدرامم واسه ابجیم یه دخمله گشنگ گرفتو اومدیم یه مقدار پیاده اومدیمو سوار ماشین شدیم رفتیم پارک همیشه گی یه عالمه منو اذیت و ازار داد چشامو بستمو یه عالمه واسم حرفای قشنگ زد وای که چه کیفی داد بعدام که ساعت 3 داشتیم بلند میشدیم که بیایم گفت سپید من رسممو نکشیدم که خلاصه رو میز شطرنج واسش یه رسم کشیدم تا 4 اینا پیش هم بودیم من اومدم خونه اونم رفت سر امتحان الانا با هم حرف زدیم که امتحانشم خوب داده بود. فعلا همتونو به خدای بزرگ میسپارم خدانگهدار 000 دوشنبه جالب و خنده دار دیروز از ساعت 9 باید تو دانشگاه میبودم اما دقیقا ساعت 9 صب از خواب بیدار شدم اره یعنی خواب مونده بودم خیلی غصه خوردم اخه دیشبشم با دوستام رفته بودیم تو خیابونا هم سردم شده بود هم انقدر الو خورده بودم که داشتم از حال میرفتم فشارم خیلی پایین بودش رفتیم شبانه روزی دکتره گفت باید سروم بزنم ولی من راضی نشدم اخه به این جور چیزا حساسم بدنم واکنش نشون میده گفتش پس فعلا چند تا چیز شیرین بخور تا بیاد بالا چون چند ساعت درگیر اون جا بودیم اومدمم با پدرامم حرف زدم تازه بهشم گفتم اخه قرار شد همه چیو به همدیگه بگیم خوب منم گفتم چیه مگه؟ دوس دارم بگم اصلا صب واسش جوجویی که واسش گرفته بودمم بردم با هم رفتیم تو راه بازش کرد خوشش اومد انگار اونم واسه من عروسک دوس داشتنیمو اورده بود وای چه خوشحال شدم تازه واسم یه الاخم اورده بود وصلش کردم به گوشیم خیلی نازه عکس همشونو میندازم واستون میزارم البته اگه فرصتی شد دوباره بیام حتما واستون میزارم عکساشونو همون موقعه که کادو هامونو دیدیم رفتیم فیلم اواز گنجشک ها رو نگاه کردم واقعا خیلی قشنگ بود ادمو میبرد تو حس ولی من کل فیلمو داشتم به درام نگاه میکردم که محو فیلم شده بود بازم یکم حالم خوب نبود به پدرام گفتم اونم گفت میخوای بریم گفتم نه اخه واقعا محو فیلم بود دلم نیومد تو سینما بازم کم بودیم 3 تا مرد با منو پدرام یه اقایی هم بود که پرسنل اونجا بودو همش میومد اواز میخوند وسط فیلم بی شرف بعد از فیلم هم رفتیم ستارخان ناهار خوردیم بعدام یکم پیاده رفتیم رفتیم دارو خونه واسم قرص دندون دردم گرفت مث همیشه رفتیم پارک همیشگی از همون اولش که نشستیم 2 تا پسر مزاحم یکم اون ورتر وایساده بودن ولی ما که یه عالمه همدیگرو بوسیدیمو هیچ توجهی هم به اونا نکردیم ساعت 2:30 کلاس داشتم ساعت 4 رسیدیم دانشگاه رفتیم تو کلاس اونایی که میشناختنمون بهمون خندیدن 2 تا کلاسو یکی کرده بودن اخه میدونین چیه پدرام کلاسش با این استاده تموم شده اصلا هم تو هیچ کدوم از کلاسای ما نیست اونایی که میدونستن ما با هم دوستیم بهمون خندیدن اخه عجیب بود پدرام با من بیاد سر کلاس تو کلاسم اصلا درس گوش ندادیم بعد از کلاسم پیش نوشین موندیم تا حامد بیاد اخه شب بود راستشو بگم چون خیلی وقتا صبر میکرد تا داداشم بیادو من برم بعد خودش میرفت خواستم جبران کنم که یه ماجرای دیگه پیش اومد اونو نگم بهتره بعضیا واقعا لیاقت ندارن بعد از اونم خودمون تا یه جایی اومدیمو تاکسی سوار شدیم قرار بود بره خونشون که منو تا سر خیابونمون اورد که تنها نباشم چه شهامتی دارم من ...جایی که امکانش هست کسی منو با پدرام ببینه دستم تو دستش بود تا نزدیکای 7 پیشش بودم بعدام که خداحافظی کردیمو رفتیم خونه اصلا دوشنبه همدیگه رو بغل نکردیم بعدام که اومدم خونه اونم رسیده بود با هم یه مقدار حرف زدیم گوشی رفت تو بایگانی چون داداشم اینا داشتن میومدن خونه امون تولد ابجی هم اصلا حال نداد اخه شب تاسوعا بود فقط کادوهارو بهش دادیم . سه شنبه و چهارشنبه غمگین چه روزو شبی بود مث مریضا افتاده بودم تو خونه حالم اصلا خوب نبود یکی از دلیلاش این بود که از صب با پدی جونم شاید فقط 2 یا 3 بار حرف زدم اونم خیلی کم این دو روز خیلی با هم کم حرف زدیم شب عاشورا یه اتفاق جالب افتاد من smsدادم که پدرام من سوسک دیدم ترسیدم بیا خونه اونم گفت باشه میام شام هم نخورده بودو اومد تا اومد زنگید گفتم شام بخورو بزنگ گفت باشه وقتی رفت منتظر بودم که زود بیاد که باهاش حرف بزنم جالب اینجاست که تو حال پیش مامانمو ابجیم خوابیده بودم میخواستم باهاش بحرفم منتظر که بودم گفتم الان داره پله ها رو میاد بالا ..درو باز کرد شماره رو گرفت گوشیم زنگ خورد پدی جونمم گفت دلامون چقدر به هم نزدیکه موافقم جوجویی عصر عاشورا رفتیم بهشت زهرا..بعدام رفتیم امامزاده عقیل...تو اسلام شهر که 2 تا شتر دیدم وای چه بزرگ بودن بعدام اومدیم خونه و داداشمینا رفتن الان ساعت 6 اینا بود که باهاش بعد از 2 روز با ترس و لرز حرف زدن مث ادم حسابی حرف زدم وای چه چسبید الان sms داد که دارم الوچه میخورم (همونی که واسش گرفته بودم) میگه دلت اب.. چه حالی میداد اگه الان پیشش میبودم خیلی کیف میداد... 000 5شنبه قشنگ امروز مث همیشه خواب موندم ساعت 9 باید دانشگاه میبودم جدیدنا خیلی صبا خواب میمونم بیدارم که شدم حاضر شدم و زود رفتم دانشگاه خیلی پدرام از دستم عصبانی شده بود ولی به روم نیوورد اخه قرار بود تا ساعت 11 پیش من باشه بعد بره مغازه که نرفت اخ جون یکم تو یکی از پارکای کنار دانشگاه چرخیدیم..یکمم نشستیم وقتی نشستیده بودیم پدرام 3 تا از انگشتاشو چند روز پیشا سوزونده بودش منم واسش بوسشون کردم تا زود زود خوب بشه یکم چرخیدیم تو دانشگاه بعدام با 2 تا از دوستام رفتیم تو یکی از کلاسا یکمم با یکی از استادای ریلکسمون حرف زدیم تو کلاس که بودیم یکی از دوستای خوش صحبت پدرام هم اومد پیشمون شدیم 3 تا دختر دوتا پسر حدودا اولین باری بود که یه کنگره ی اینجوری داشتیم یکم حرف زدیم بعد بچه ها گفتن بریم قلیون بکشیم که من راضی نبودم اخه میترسیدم هوس کنم نوشین هم که نمیخواست بیاد بعدام یکیم دیر بود که بریم مثلا از صب که میرفتیم خوش میگذشت اما اگه اون موقعه که میرفتیم باید زود برمیگشتیم قرار بود ساعت 11 با هم بریم سر کلاس اما نرفتیم دقیقا تا ساعت 4 پیش هم بودیم اونقدر خرف زدیم که نگو من داشتم پدرامو قلقلک میدادم که اونم انگشتمو گاز گرفت وای اشکم داشت در میومد خیلی دردم اومد بیشعور بازم میخواست گازم بگیره انقدر انگشتمو مالید تا از دلم در بیاد چند تا هم بوسش کرد بعد من اومدمو اونا هم بعد از نیم ساعت رفتن خونه من که رسیدم یه بار باهاش حرفیدم بعد دوباره یکم با هم حرف زدیم یه ذره از دستم عصبانی بود اخه قرار بود 20 مین دیگه بزنگم اما چون رفته بودم بیرون دیر زتگیدم بازم معذرت میخوام عزیز دلم میدونی که چقدر دوست دارم میدونی که چقدر عاشقتم راستی یادم رفت منو پدرام بالاخره داریم به ارزومون میرسیم ولی یه چیزی امروز حالمونو گرفت که اگه اونجوری بشه نمیتونیم به ارزومون برسیم اینم از پنج شنبه قشنگمون. 000 جمعه...اولین جمعه ای که پیشش بودم از ساعت 9 صبح پیش هم بودیم با هم کلاس فیزیک داشتیم حل تمرین حالم اصلا خوب نبود ولی وقتی پیشش بودم حالم بهتر میشود با هم رفتیم ناهار خوردیمو برگشتیم وای که چه حالی داد اولین جمعه بیرون رفتنمون تا ساعت 6 یا 7پیشش بودم برگشتنی با یکی از دوستاش اومدیم که چقدرم تو راه خندیدیم هی بنده خدا رو میفرستادیم تو درخت و جوب خلاصه از هم جدا شدیمو رفتیم خونه ولی خیلی دیوونه شده بودیم وسط کلاس میخواستیم همدیگهرو ببوسیم فقط 5 سانت مونده بود لبامون به هم برسه اما فهمیدیم که ای دله غافل اینجا دانشگاهه ما هم تو کلاس فیزیک به سر میبریم شبم که یه عالمه با هم حرفیدیم 000 شنبه ما فردا امتحان داریم جفتمون ریاضی کل برنامه های درس خوندنمون با هم بود اول صبح که دوباره همدیگه رو نزدیک 10 دقیقه دیدیم تو دانشگاه بودم که زنگیدم اومد خیلی بد شد اصلا پیش هم نبودیم...یعنی با 10 مین حال نکردم ولی همین که دیدمش خیلی کیف داد بعد ام که اومدیم خونه بعد با هم قرار میذاشتیم که از ساعت چند بخونیمو چند تموم کنیم تا ساعتای 11 اینا داشتیم میخوندیم بعدام ساعت 11:30 با هم حرفیدیمو کلی کیف کردیمو بوس کردیمو بغل کردیمو لالا کردیم شب من خواب بد دیدم از خواب پریدم انقدر ترسیده بودم نمیتونستم چشامو ببندم زنگیدم بهش گفت چشماتو ببند من بغلت کنم تو بغلم بخواب که منم کلی خوشحال شدم کلی بغلم کردو نازم کرد تا خوابیدم البته تا 5 بیدار بودم 000 یکشنبه تموم نشدنی 5 اینا خوابیم تا 6 بعدام بیدار شدمو درس خوندم تا ساعت 7 ...تازه پدرامم ساعت 7 بیدارش کردم بعدام خوابیدم تا 7:15 بیدار شدمو رفتم سر جلسه اقا دیر رسید دانشگاه درو بسته بودن رام نمیدادن برم تو امتحان بدم بعد از اینکه 10 مین از امتحان گذشت رفتیم سر جلسه امتحان بدیم من ساعت 9:20 تموم کردم اومدم بیرون دوستامم اومدن بعد از 20 مین هم پدرام اومدو با هم رفتیم پارک همیشگیمون وای تو پارک همدیگه رو تموم کردیم انقدر همدیگه رو بوسیدیمو بغل کردیم که تموم شدنی نبود تا ساعت یک پیش هم بودیم منو تا سر کوچه امون رسوندو اومدم خونه تا الان فعلا بابای شرمنده میدونم خیلی شد اینا رو واسه این مینویسم که بعدا خودمون بخونیم اجباری نیست شما همشو بخونین ممنون از گلای همیشه خندون بابای
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
سلام خوفید خوشید سلامتید؟ انشالله که دنیا همیشه به کامتون باشه همیشه شادوغمگین باشید نمیگم همیشه شاد باشید یا هیچ وقت غمگین نباشید نه نه نه به این ایمان اوردم که: اگه روزای بد نباشن اگه غم نباشه اگه غصه نباشه شادیها مزه ندارن میشن روزهای معمولی اون موقعه است که میشه عادت عادت به خوبی عادت به شادی.... بگزریم از عارفانه حرف زدن همون شب با هم حرف زدیم از 1 خوابیدم تا 3 یا 4 بعدم که بیدار شدم رفتم بازم گریه کردم تا خود 8 بیدار بودم صب هم که بیدار شدم حالم خوب نبود خواب بد دیده بودم خیلی بد من یک روز منتظر پدرام شدم تا برگرده ازم فرصت خواست همون شب بهش گفتم اگه فک میکنی پای کسه دیگه ای در میونه برو برو منو تنها بزار من این پدرامو نمیخوام چند تا sms واقعا گریه اور فرستادم شاید باورتون نشه انقدر گریه کرده بودم...باورم نمیشود انقدر دوسش داشته باشم خیلی گریه کردم خیلی خیلی گلوم بغض داشت یه بغض سنگین از 9 تو رخت خواب بودم خیلی گریه کردم شاید واسه فوت بابام انقدر گریه نکرده بودم فکر نکنین سنگ دلم اون موقعه باورم نمیشود الانم باورم نمیشه اون موقعه که پدرام اومد.....کمتر به یاد بابا میوفتادم .......اینا رو نمیگم که انو مقصر جلوه بدم نه من خودم مقصر بودم خیلی گریه کردم ازش خواهش کردم گفتم هر چی تو بگی اصلا نمیخواد دیگه بهم زنگ بزنی فقط بمون زجه میزدمو به من میگفت دروغ گو اما من همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم میدونستم دوسم داره پرسیدم هنوزم دوسم داری؟ گفت چی میخوای بشنوی؟ گفتم.. تا اومدم بگم گفت میخوای بگم نه؟ گفتم بگو آره گفت دوستت دارم اشک تو چشام حلقه زد گفتم خدایا شکرت قبلش تصمیم گرفته بودم که اگه برگرده نماز بخونم گفت میخواد امشبم تنها بخوابه مث دیشب گفتم نه ...باید بغلم کنی بخوابم گفت میخوام امشب تنها بخوابمو فکر کنم گفتم نه باید بغلم کنی بالاخره راضی شد گفت الان تو بغلمی یه حس گرمی بود وای دوباره یه آغوش گرمو نرم انگار کل دنیارو بهم دادن بازم گریه کردم راستی نگفتم دفعه اول که داشتم گریه میکردم گفت داری گریه میکنی؟ گفتم نه؟ گریه نمیکنم گفت چرا داری گریه میکنی گفتم نه فکر کنم باور کرد والله ترسیدم بگم بوسم کن...مگر نه دلم خیلی یه بوسه داغ میخواست گفت لالا کنیم گفتم باشه لالا کردم اما اون لالا نکرد بیدار بود تا صبح صب بیدار شدم نمازمو بخونم اما نشود .........مگه فضولین؟ صب که بیدار شدم نمازمو خوندم...وای خدایا چه دعایه خوبی کردم گفتم اگه برگرده میشم همونی که تو میخوای یه بنده خوب که تو میخوای خلاصه حمومم رفته بودم دیرمم شده بود ساعت 11 قرار داشتیم موهام هنوز خیس بود احساسه سرما میکردم میگم خدا دوسم داره میگید نه وقتی رسیدم پیشه پدرام زیره پل واستاده بود پیاده شدم و رفتم پیشش وای خدا بازم همون نگاههایه داغ همون دسته داغ همون بوی پدرام که من اسمشو گذاشتم عطر پدرام وقتی از پیشش میرم هنوز بوشو احساس میکنم بوی پدرام بوی عشق بوی دوس داشتن گفت همه صندلیا خیسه زود یه چاره پیدا کردم گفتم اشکال نداره شال گردنمو انداختمو نشستیم رو اون چه سرد بود ولی بازم خدا ما رو دوس داشت با اینکه ابری بود یهو خورشید طلوع کرد یه گرمایه قشنگ پدرام دوستت دارم اول که رفتم یکم سرمو گذاشتم رو شونه اش بارم نمیشود یعنی پدرامه نگاش کردم مطمئن شدم ه خودشه یه لبخنده محو زد مثلا اینکه من خیلی خوشحالم غمو از تو چشماش میخوندم سرم که رو شونش بود موهامو بوسید خیلی خوشحال شدم وای چه بوسه داغی از روی موهام ولی داغ گفتم بوسم کن یکم تامل کرد یه ماچ کوچلو فقط لبامون خورد به هم اینم قشنگ بود گفتم دوست دارم گفت منم دوستت دارم اصلا راجبه دیشبو پریشب حرف نزد اینکاراش دیوونه ام میکرد خوابش گرفته بود اخه افتاب رو به اون بود گرمش شده بودو میخواست بخوابه سرشو گذاشت رو شونه ام گفتم وایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چه کیف میده زیپه کاپشنشو تا گردنش کشیده بود بالا حتی دکه اشم بسته بود زیپشو کشیدم پایین دکمه رو هم باز کردم دستمو گذاشتم رو قلبش وای بازم یه حسه داغه داغ با هم یه فیلمه عقشولانه نگاه کردیم خیلی قشتگ بود قضیه این بود که پسره چشماشو میده به دختره تا دختره به دوسته پسره که دختره رو دوس داشت برسه هر کی خواست ای دی بده واسش سند کنم خلاصه اونم که نگاه کردیم بازم اشک تو چشام حلقه زد ولی خودمو نگه داشتم پدی هم نفهمید اخ جون از 11 پیشه هم بودیم تا 1:30 تازه نگفتم هی مجبورش میکردم لبامو ببوسه نه اینکه مجبورش کنما خودشم دوست داشت رفتیم دانشگاه بازم استاده رام نداد بیشـــــــــــــــــــــــــــــــــور با دوستم رفتیم شیرنی گرفتیم واسه عید غدیر یه پسری تو کلاسمون گفت به مناسبته چیه؟ گفتم به مناسبت نامزدیمه گفت خب حالا این نامزد خوشبخت کجاست گفتم نشونتون میدم گفت مشتاق دیدارشونم تو دانشگاه پدرام پیشه دوستاش بود که پسره اومد گفت نامزدت کو با دست پدرامو نشون دادم گفتم میخواید صداش کنم؟ گفت نه بزار با دوستاش خوش باشه حرفش تموم شد خودم میرم پیشش همون جا واستاده بود پدرامو صدا کردم گفتم یه چیزی بگم دعوام نمیکنی؟ گفت نه چی شده؟ قضیه نامزدیو گفتم گفت دیوونه جرا گفتی بعد پسره اومدو بهش دست دادو تبریک گفت پدرام گفت شوخی میکنه ولی من گفتم نه راست میگم .. خلاصه خیلی حرف زدم .......از سوتی هم بگمو برم وقتی رفتم خونه 15 رکعت نمازو 10 بار خوندم هی اشتباه میکردم ....... صب که بیدار شدم ساعت 5 خواستم نماز بخونم sms دادم که پدی من نمیدونم اذان گفته یا نه؟ گفت اشکال نداره بخون خلاصه ساعت 5:15 خوندم ساعت 15 مین به شیش اذان گفت دوباره نمازمو خوندم اینم از سوتیه نمازه صب .......... امروز شنبه مورخ 7.10.87 وای چه روزایه خوبی خدیا ازمون این روزا رو نگیر در ادامه مطلب قبلی نوشتم که یوقت نشه که مطالب قبلیو نخونین اول از دیروز بگم دیروز بله برونه داداشش بود از ظهر رفته بودن منم صبح جمعه رفته بودم با مامانمینا قزوین اصلا هم خطرناک نبود راستی بچه ها باطن یکی از دوستام برام اشکار شد دیگه نه نوشین و دوس دارم نه حامدو قبلا در موردشون گفته بودم اونا دوستایه دانشگاهم هستن که با هم دوستن خلاصه خسته اتون نکنم تصمیم گرفتن دیگه با اینجور ادما نچرخم نه نوشین نه حامد فقط تنها دوستو تنها همدمم و تنها عشقم پدرام شب خیلی با هم حرف زدیم شاید 1 ساعت و خورده ای بحث دوباره بحث این بود که هزار تا پسر ارزو دارن من زنشون باشم ولی جالب اینجاست که من فقط میخوام با پدرام باشم فقط میخوام با اون باشم فقط میخوام اینقدر بد باشم که هیچکی خوشش نیاد و به قول اقای دلاور علف باید به دهن بزی شیرین بیاد منم میخوام فقط به دهن پدرام شیرین باشم نه به دهن کسی دیگه بعد از 5 تا 2 دقیقه خوابیدیم البته اسمش دو دقیقه است از 5 هم میزنه بالا فقط 2 دقیقه نازمو میکشه که چشام ببندم تا لالایی بگه صب قرار بود یه پاکت که واسه دانشگاه بودو بهش بدم یهو از خواب بیدار شدم دیدم 8:30 گفتم خــــــــــــــــــــک بر سرم میکشه منو یکم چشامو مالیدم دیدم ساعت 7:30 هستش زود آماده شدمو را ه افتادم بر عکس هر روز 2 دقیقه هم زود رسیدم یعنی ساعت 8:28 رسیبدیمو راه افتادیم که بریم همون صندلیه یه چادر روش بود اما با پروییت تمام نشستیم رو صندلی یه خانومه اومد چادورشو برداشت مطمئنم گفت چه آدمایه بی شعوری....و هزار تا فوشه دیگه ما که به هدفمون رسیدیمو نشستیم حالا هر چی میخواد بگه یکم همدیگه رو نگاه کردیم مامانش واسش غذا گذاشته بود پدی جونم چه مامانه باهالی یه عالمه همدیگه رو نگاه کردیمو گفت دوستت دارم گفتم بگو دوست ندارم بگو عاشقتم گفت من دوست ندارم من عاشقتم گفتم اینو که خودم گفتم گفت من دوستت ندارم..دوستت دارم خب اینم یه جمله ای دیگه بعد یه عالمه بوسم کرد تمامه روژه لبم رفت امروز اصلا دستمو رو قلبش نذاشتم ولی اون گذاشت میگفت تند تند میزنه من گفتم میگه پدرام.پدارم.پدارم.پدارم چه قلب خوبی همش میگه پدرام تا 9:15 پیشه هم بودیم بعد اون رفت مغازه منم رفتم پیشه مامانمو با هم اومدیم خونه اومدم خونه حالم خوب نبود اما باهاش 2 بار حرف زدم خوابیده بودم که محمد هادی بچه ی همسایه امون اومدو نذاشت من بخوابم کف پامو قل قلک میداد شیطون گوشیم دستش بود که به پدرامم زنگیده بود پدی هم قشنگ شنیده بودش چی میگفتیم راستی دستام هنوز بوی پدرامو میده یه بوی قشنگ که هر چی بو میکنی بازم کمه همه تونو به خدایه بزرگ می سپارم ................. سلام امروز یکشنبه است دیشب یکم دعوامون شد خدا شر این آدمای حسودو از سرمون باز کنه بی شعورای...د.ی.و.و.س حال میکنم که هیچ کدومتون به خواسته اتون نمیرسیدو منو پدی جونم بیشتر از قبل همدیگرو دوس داریم چشماتون بترکه ایشالله داشتم میگفتم دیشب چه حالی داد اون 2 دقیقه های اخر بچه ها 16 دی تولوکه افجیمه.....میخواستم ساعت بخرم که مامی گفت نه از خودش بپرس چی لازم داره براش بگیر تازه دیشب من تصمیمه ساعت رو که گرفتم به پدی هم گفتم نمیدونم چی بگیرم یکی کمکم کنه الان دوباره باهاش حرفیدم جوجویی خوابش میومد خسته بود گفتم بیا با هم بخوابیم گفت اینجوری نگو منظورش این بود که پا میشم میام اونجا بیچارت میکنما یکی دوباره بابت مشهر رفتنمون حرف زدیمو یکمم خندیدیمو من اومدم اینا رو به اخر برسونمو برم الان دیگه میرم کافی نت راستی گوشیمم خاموش کردم از دست این مزاحمهای بیشعور...د.ی.و.و.س
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز ۳.۱۰.۸۷
دیروز ازم ژرسید امروز جندمه گفتم فکنم یکمه
ولی دوم بود
تا همین موقعه ها خوب بودیم
تا اون لعنتی که میخواد منو پدرام پیشه هم نباشیم زنگ زدو اس ام اس داد
میدونه ۲شنبه ..۴شنبه ها پیشه همیم
دقیقا اون موقعه اس ام اس میده
دقیقا اون موقعه کارش میوفته به من
اون حسوده نمیخواد منو پدرام بهم برسیم پیشه هم باشیم
به قران پدرام فقط ۲شنبه ۴ شنبه ها میزنگه که منو پیشه تو خراب کنه
میدونم دیگه باور نمیکنی
من همه ی اونا رو یادمه همه ی خاطراتمونو
مخصوصا فسنجونه خیلی زحمت کشیدم تا دروس بشه
۱۰ بار به مامانم زنگ زدم
اما خیلی بد مزه شده بود
قشنگ یادمه به زور میخوردی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه هایه گل ممنون از این چند روز که با نظراتون خوشحالم کردین
من دیگه اینتر نت ندارم که بیام اینجا
اما اگه خدا خواستو. رفتم سره اون کاره
اونجا اینترنت دارم
دنباله کاره صبح رفتم فقط ۲ ساعت تو راه بودیم
خیلی دور بود
دیگه داشتیم از خستگی میمردیم
اگه خدا خواستو رفتم سره کار بازم میام
شایدم از کافی نت اومدم پیشتون
همه تونو دوس دارم
جدایی ازتون سخته
تازه داشتم عادت میکردم
حسین و گلی
یاسی جونم(یاس تنها)
ارش که دیگه نمیاد
حرفهای نگفته
شرمنده حضور ذهن ندارم
ممنون از همه
من که شاید دیگه نیام اما به پدرام سر بزنینا![]()
عاشقت میمونم تا همیشه
گفتی اگه یه روز تنها بودیم دوس داشتی کجا باشیم؟چیکار کنیم؟
گفتم میخوام تو یه کلبه چوبی باشم پیشه تو تو بغلت
اینم از کلبه

+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز واسه گفتن کلمه ها نمیان
انگاریکلمه ها هم از دستم دلخورن دست زمونه پدرامو ازم گرفت تقصیر خودم بود یه تصمیم بد گرفتم اگر ۴ شنبه ساعت ۱۱ زنگ زد که هیچی کنسل میشه اما اگر نزد نه من دیوونه نیستم خودمو نمیکشم یه کاری میکنم که هیچ وقت یادم نره که چی کار کردم یادم نمیره تا ساعت ۲ پیشه هم بودیم واقعا عاشقونه میتونستم بهش بگم اگه نباشه نیستم الان میگم اگر نباشی من هستم اما یه جوری که از نبودم بهتره یه کاری میکنم دیگه کسی عاشقم نشه کسی دوسم نداشته باشه یه کاری میکنم حرفامو باور کنی یه کاری میکنم عذاب وجدان بگیری که حرفمو باور نکردی .............................................. پدرام اگر هنوز یه دونه دوسم داری برگرد به خدا دوستت دارم نتونستم....نمیتونم آدم مگه چند بار عاشق میشه؟ من امروز تو بغلت بدم خیلی تو بغلت بودم لبام رو لبات بود وای یادش میوفتم دیوونه میشم یادته ۳ بار کم نیست از دوست داشتن بوده اره بی تو من میمیرم الان تو یه سرابی یه حبابی رویه اب چی کار میکنی؟ ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ یاسی جون زندگی همیشه بر وفق مراد ادم نیست گفتم که یه روز خوبه دو روز بد حستو درک میکنم میدونم چرا ناراحتی غصه بخور غم بخور گریه کن اما شاد باش![]()

+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
سلام دیشبتون اهورایی گذشت؟ چه شبه گشنگی بودش کلی کیف داد من پدرام جونم با اینکه پیشه هم نبودیم اما همدیگرو کلی تحویل گرفتیم میس میزدیم اس ام اس و زنگ و خلاصه دل همتون آب کلی خوش گذشت ابجیو داداشش نیومده بودن یه شبه 3 نفره داشتن 3 تایی اما گشنگ ما هم که خونه عموم فال گرفتیم 3 تار زد عموم کلی خوردیمو ریختیمو پاشیدیمو اومدیم خونه امون شامشون ماهی بود من نخوردم اخه من ماهی دوسمم نمیاد تازه پدرام جونمم ماهی دوس نداره چه تفاهمی.....اخ جون مجبور نیستم واسش ماهی دروس کنم اما اگرم دوس داشت ... بازم واست دروس میکردم بنده خدا یه بار دست پخته منو نوشه جان کرده راستی جوجوی من فسنجون دوس داره داشتم میگفتن ساعتایه 1 رسیدیم خونه بد پدی جونم زنگید با هم حرفیدیم کلی منو غورت داد کلی خورد تمومم کرد منم اختیار بهش دادم که تا پله آخر بخوره و تموم کنه البته خیلی وقت پیشا این اختیارو داشت منم خوردمش اما تمومش نکردم یه عالمه همدیگه رو بوسیدیم وای صدایه بوساش آدمو دیوونه میکنه مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ یه عالمه بغلم کرد گرماشو میشد حس کرد از پشت تلفن یه گرمایه نرمو خواستنی...یه گرمایی که هیچ جا غیر از بغل پدرام جونم نیست یه گرمایی که واقعا ادمو دیوونه میکنه جوجویه من دیشب فال حافظ گرفت اما به من نگفت..گفت فردا صب منم گرفتم...گفتش حسودان در کمینن خیلی مواظب باش هستم به خدا مواظبم اقایه حافظ ممنون از یاداوریتون مث همیشه بغل بوس لالا خوابیدیمو دوباره 4 صب بهش اس ام اس دادم بعدم زنگیدم دوباره صفت بغلم کرد ماچم کرد بوسم کرد لالا کردیم صب که بیدار شدم رفته بود دیگه تو بغلش نبودم چه بد کاش همیشه پیشم بود تا بهش ثابت میکردم که با اون زندگی گشنگتره صب با هم حرفیدیمو قرار گذاشتیم که ساعت 2 همدیگرو ببینیم یه بارم که شده من زود رسیدم هــــــــــــــــــــــــــورا البته همش 5 مین همدیگرو دیدیمو دسته همدیگرو گرفتیمو رفتیم تو یه خیابون که پدرام با اینکه خونده بود که بن بسته اما هیچی نگفت تا آخرش رفتیمو برگشتیم اخرش تازه گفت بن بسته خلاصه سوت زدیمو برگشتیم البته گفت به کسی نگیا گفتم باشه نمیگم منم نگفتم که نوشتم فقط...اونم واسه شماها شما که کسی نیستین..هستین؟ عاشگونه بهش گفتم دوستت دارم گفتم دلم واست تنگ شده بود خیلی دلم تنگیده بود خیلی پیش هم بودن خیلی خوش گذشت تا 3:15 پیش هم بودیم جونم واستون بگه که اون باید ساعت 3:30 سره تمرین میبود اما من دیر راهیش کردم بعد تا اومدم سواره ماشین بشم برم خونه نا بابا بزرگیم(به قول پدرام به پدر بزرگ ناتنی میگه) مامی زنگید گفت بیا خونه کارت دارم منم رفتم خونه گفت لباساتو عوض نکن بریم خونه عمه تا 7 اینا اونجا بودیم گفتیمو خندیدیم اومدم خونه پدی زنگید بعد من زنگیدم خونه اشون با هم حرفیدیم داشتیم که حرف میزدیم البته اون داشت یه چبزیو تحریف میکرد من گفتم پدارم خیلی دوستت دارم بعد ساکت شد هیچی نگفت بعدش گفت خیلی چسبید بهم امروز یه عالمه زد تو پرم منم زدم تو پرش شبم قراره با هم بحرفیم فردا دوشنبه ساعت 12 هم پیشه هم هستیم اخ جـــــــــون فعلا شب بخیر ......................................................................................................... شب چله زمستان شام یلدا شوهری با صد تعب رفت منزل و پنج بعد از نصف شب دربزد دق دق زنش بیدار شد از غضب مثل سگان هار شد پشت در آمد به غرغر گفت كیست شوی گفتا باز كن مشدی زكیست گفت تا این وقت شب بودی كجا هر كجا بودی برو ای بیحیا مثل تو هرگز نخواهم شوهری هرزه گرد و خودسر و خیره سری هستم از دست تو در رنج و ملال می كنم شب تا سحر سیصد خیال تو روی هرشب به بزم و عیش و نوش دل مرا چون سیر و سركه پر ز جوش گاه گویم رفته در زیر اتول یا كه دعوا كرده با مشدی ابول گاه گویم كرده دعوا با پلیس در كمیسر گشته مهمان بر رئیس شوی گفتا در برویم باز كن بعد با من در دل آغاز كن من دو ساعت زیر باران گشته تر تا بكی غر غر كنی از پشت در در چو وا شد شو زبیم انتقام سرفرود آورد و گفتا السلام زن بگفتا السلام و زهرمار آمدی این وقت شب منزل چه كار می ندانستی شب یلدا بود اولین شب از شب سرما بود امشب است آن شب كه مرد خانه دار روی كرسی را كند پر از انار امشب است آن شب كه در هر انجمن هندوانه می خورند از مرد وزن شربت و آجیر و آچار تو كو پسته ترش و نمكدار تو كو هندوانه كو چه شد نارنگیت حال حق دارم زنم اردنگیت هر كه امشب را كند چون مقبلش لك زند در فصل تابستان دلش شوی گفت اینگونه دل را پرمكن اینقدر نق نق مزن غرغر مكن شام یلدا حكم پیغمبر(ص) نبود از نماز و روزه واجبتر نبود گر نماز و روزه هم گردد قضا می توان آری قضایش را بجا گر نشد امشب شب دیگر بگیر هر شب این هنگامه را از سربگیر
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
سلام به همه اول شب یلداتونو تبریک میگم وای چه شبه گشنگیه من امروز خونه دوستم دعوت بودم البته اگه میرفتم با پدرام میرفتم اما نرفتم اخه مامانم گفت میخوایم بریم خونه عموم...البته خودمم راغب نبودم برم خونشون اخه هم مختلط بود هم من خوشم نمیاد از فامیل بازی از دیشب بگم که به قوله مهنازی این ایرانسله دزد که بگم الهی خدا چیکارش نکنه فقط اشغال میزد ما نتونستیم شب با هم صحبت کنیم قبلشم کلی غصه خوردم اصلا بهم نه میس زد نه زنگ زد خدا این ایرانسلو نابود کنه الهی تیکه تیکه بشی الهی جزه جیگر بگیری خلاصه نتونستیم بحرفیم داشتم کلافه میشدم اخه مگه میشه شب بی پدرام یعنی....
کلی غصه خوردم
اونم قاطی کرده بود امده بود نت...واسم آف گذاشتیده بود
راستی دیدین جدیدنا اصلا واسه من نظر نمیده؟
فقط میاد میخونه و میره
راستی مرسی از اونایی که به وبلاگش سر زدن ممنونم از همه اونایی که سر زدن
شرمنده کردین
چرا انقدر نظرات پدرام جونم باید کم باشه
دلتون کتک میخواد؟
منو باش که میام واسه شماها آپ میکنم
میخوایید تحریمتون کنم؟
بگم از دیشب
من که اصلا نخوابیدم
فک کنم ساعتایه ۵ خوابیدم
اما پدرام جونم میگه که ساعت ۲ زنگیده اما فقط
ساعت ۴ زنگیده بود که منم پشتش میس زدم یعنی که بیدارم
اما نزد
به گفته خودش تو خواب میس زده خودشم نفهمیده
صب که بیدار شدم رفتم مخابرات
که بازم نشود....اعصابمو خانومه خط خطی کرد
به زنیکه میگم اینو ویژه کن میگه نه برای ووراث این کارو نمیکنیم
میگم مدارکم کامله بازم میگه نه
حالا بیشرف هفته پیش گفت که بیا مدارکتم بیار واست ویژه کنما
اما این دفعه باز زد زیرش
دلم میخواد خفه اش کنم
حالا هم میگه باید تلفنو به نام بزنین
منم به پدارم همه یه اینا رو گفتم خیلی قاطی بودم
یه چیزی میگفت هی آتو میگرفتمو بهش گیر میدادم
بالاخره برگشت گفت سپید قطع کن نیم ساعت دیگه بزنگ که دیگه اعصبانی نباشی
گفت نمیخوام باهات اینجوری صحبت کنم
منم گفتم یعنی من فقط وقتی خوشحالم با من میحرفی؟
گفت این چه حرفیه
بعد خودم گفتم باشه فعلان خداحافظ
قطع کردم
حتی بهش نگفتم مواظبه خودش باشه
بعدش اس ام اس داد که
عزیزم گفتم 30مین دیگه بزنگ به خاطه این که اعصابت خورده نمیخوام با هم یه موقعه بحثمون بشه.وگرنه من همه جوره دوستت دارم
منم نگذاشتم نه برداشتم همون موقعه زنگیدم
گفتم 30 مین شد
گفت اره
حرفیدمو گفتیم که بیشتر هم دیگه رو دوس داریمو
گفتیم که حدودا یک هفته است که همدیگه رو نبوسیدیم
البته اون اشتباه گفت گفت یه هفته است همدیگه رو ندیدیم
بعد من یاداور شدم که دیوونه ما 5 شنبه هم دیگه رو دیدیم
قراره من فردا برم پیشش
میخواد بره تمرین اون تا یه جایی بیاد منم تا یه جایی تا همدیگه رو ببینیم
اگر همدیگه رو 2 شنبه میدیدم میشود یک هفته است که همدیگرو نبوسیدیم
جوجویه من امروز هوس کرده بود منو ببوسه
یه بوسه پشت تلفنی کردو راضی شد
تازه منم هوسه یه حمومه داغ کردم
اون گفت دوتایی بریم
اما من گفتم نه 4 تایی
منو تو و تو وتو
ولی اون گفت که نه دوتایی
گفتم باشه
گفت بدو برو وان حمومو پر کن
گفتم باشه
گفت الان بریم
گفتم اره
خداییش بچه ها توهمه میبینین؟
جوجویه من خیلی خسته است
خیلی خوابش میومد اخه دیشب اصلا نخوابیده
اکشال نداره عزیزم شب میخوابی خسته گیت در میره
کاشکی امشبو پیشه هم بودیم...کلی کیف میداد
من ازش خواستم یه راهی پیدا کنه که شب بتونیم به همدیگه اس ام اس بدیم
وای داشت یادم میرفت من برم شارژبگیرم که عقشولیم شب اس ام اس بده
من الان دارم با مامانمینا میرم خونه عموم اخه همه اون جا جمعن ما هم دعوتیم
ولی کاشکی خونه امون بودم اون وقت بیشتر احساس میکردم که پیششم
پدارمم که خواهرشینا با داداششینا خونه اشون چترن
جایه من خالی
کاش منم بودم از تو بغلت تکون نمیخوردم پدارم
دعا میکنم چن سال دیگه شب یلدا پیشه هم باشیم
حالا هر جوری شده....
گوگولی هایه بلوگفایی
چند تا تون غیبت دارینو
3 جلسه غیبت کنین حذفینا
با توام حرفهایه نگفته
حسین و گلی
آرش عزیز
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
سهلام به دوس جونایه خودم اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر استقبال بشه...(نظراتون) ممنون از همه یه اونایی که سر میزنن الان کل مطالب وبلاگاتونو حفظ شدم البته بعضیا رو... به پدرام جونم سر زدین؟ نزدین؟وای وای دلتون کتک میخوادا.... مث همیشه از دیشب بعد از این که این پست قبلی رو گذاشتم رفتم تو رخت خواب قرار بود ساعت 11:30 بزنگه اما من گفتم زودتر... من الان میخوام... اما اون گفت میخوام منتظر بمونی گفتم باشه برو اما زود برگرد(میخواست بره شام بخوره) نه به اینکه ما از 7 تا 9 شام میخوریم نه به اونا که...11..به بعد میخورن تو این مورد تفاهم نداریم خلاصه جونم واستون بگه که... دقیقا سره ساعت 11:30 زنگید یه عالمه خوشحال شدم بالاخره دیشب شب 5 شنبه بودو روزه عشاق... ا چرا اون جوری نگام میکنین بابا شوخی کردم یعنی نه جدی گفتم.. هی حرف میزدو من گوش میکردم هی میگفت نوبته تو منم میگفتم نه یک دقیقه 2 دقیقه خیلی کم بود اصلا خوش نگذشت 5 دقیقه دیگه هی گولش زدم اخه اگه من حرف میزدم بعد از حرفایه من میرفتیم لالا میکردیم گول خوردی پدرام جونم بنده خدا شک کرده بود میگفت چرا همش من حرف بزنم میگفتم دوس دارم تو بگی منو بیشرف جریمه کرده که تا وقتی تلفن خونه رو okنکردم یه چیزیو من بگم... کم حرف بزنیم اینم جریمه من... بالاخره خوافیدیم صب که بیدار شدم اون یه ساعت بعد بیدار شد تنبله منه دیگه کاریش نمیشه کرد صب که بیدار شد دید من تو بغلش نیستم اِ سپی کجایی؟ پیشی؟ من اینجام پشت تلفن زود باش گوشیو بردار دوباره با هم صحبت کردیم . . راستی امروز مامانشینا خونه نیستن حیف من که نمیتونم برم پیشش تازه از 3 تا 5 هم میخواد بره دانشگاه کلاس داره منم که قرار بود برم با داداشمینا نمایشگاه که داداشم زنگید گفت مهمون داره نمیتونه بیاد انقده ناراحت شدم...آخه خیلی کیف می داد اگه میرفتیم . الان زنگ زدم بهش دانشگاه بود... اخه ساعت ۳:۳۰ کجا....الان کجا که ساعت ۲:۳۰ هستش شیطونی میکنی؟ خجالت نمیکشی؟ میکشمت ................................. از این تا حالا واستون نگفتم امروز میخوام بگم برادره من یکیش خونه اشون مشهده خانومشم اون جاییه قراره بعد از امتحانات من برم اونجا بمونم حدودا 2 یا 3 هفته جوجو هم قول داده بیاد پیشه پیشی... مشکلمون میدونین چیه؟ اگه اونم بیاد باید بره هتل بمونه اما تو هتل منو راه نمیدن که برم پیشش همه اش باید اون وقت تو خیابونا پرسه بزنیم مشهدم که میدونین چه جوریه؟ یه شهر مقدس اخه چه جوری پیش هم باشیم؟ این عکسو دزدیدم از یه جاییه ان شالله که طرف راضی باشه ادرسشونم ته عکسه هستش ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
58 دقیقه با هم حرف زدیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
سلام به همه ی دوستایه جدید و دوستایه قدیمم
وای خدایه من الان چی خوندم؟باورم نمیشه
پدرام جونم الان یه چیز غمگین خوندم دلم گرفت
نمیدونم کسی وبلاگ دوستم ::::عاشقانه های گل یاس رو خونده یا نه؟
هیچی نمیگم برید بخونیدش تو دوستام هستش..اینم لینکش
http://yasehmehraboon.blogfa.com/
خب بگذریم از این
اینم وبلاگ پدرام جونمه
http://www.aasheghaaneha.blogfa.com/
الهی قربونش برم من....
هر چی میخوندم بازم کم بودش
الهی فداش بشم من
به خدا هر کی به وبلاگ من میاد
باید اون جا هم بره مگر نه شاکی میشما
بازم از دیشب بگم
دیشب مث همیشه حرفیدیمو خوابیدیم
ساعت ۵ آلرم گذاشتم واسه گوشیم که بیدار شم درس بخونم
البته یه چیز جالب دقیقا نمیدونم از ساعت ۲ بود یا از ساعت ۳
یه بار ۳:۳ دقیقه بیدار شدم ساعتو نگاه کردم
یه بار۴:۴ دقیقه بیدار شدم ساعتو نگاه کردم
یه بار۵:۵ دقیقه بیدار شدم ساعتو نگاه کردم(واسه درس خوندم
بیدار شدم دیگه)
دوباره ساعت ۶:۶ دقیقه میخواستم بخوابم که هوس کردم با پدرام بحرفم
میدونستم خوابه اما دلم میخواست باهاش بحرفم
خلاصه زنگیدمو ...با هم حرفیدیم
ولی خوابم نبرد
دوباره ساعت ۷:۷ دقیقه دیدم صدا میاد ..که شاهین...(من میشم
عمه اش..۱ سال و ۵ ماهشه...من خیلی عاشقشم اما خیلی هم دعوام میشه باهاش)
خلاصه خودمم باورم نمیشد که اینجوری تو این ساعتا ساعتو نگاه کردم
ایتو نگفتم صبح که داشتم درس میخوندم حالم بد شد..میخواستیم بریم دکتر که مامانم با معلومات خودش منو خوب کرد
حدودایه ساعت یک ربع به ۹ بیدار شدم
شاید نیم ساعت خوابیدم
خیلی هم خسته بودم
به سرم زده بود که برم صبح پ۱درامو ببینم بعد برم دانشگاه
یکم دیر رفتم البته خواب مونده بودم
به داداشم هم گفتم خودم میرم دانشگاه کلاسمون دیر تشکیل میشه
از خونه که اومدم بیرون زنگیدم به پدی گفت آزادیم
گفتم بیام پیشت بعد از یکم حرف زدن اوکی داد
زود یه ماشین گرفتم
تا اونجایی که پدرام بود منو برسونه
خیلی هم از هم دور بودیم
اما عشق من خیلی داغه
باورتون نمیشه اگه نمیدیدمش شاید دانشگاه نمیرفتم...اگرم میرفتم گند میزدم امتحانمو
خلاصه دیدمش کلی ذوش کردم هی میگفت پاشو برو امتحان دارین
میگفتم نه تو رو خدا ۲ دقیقه بعد میریم
گفت ساعت چند کلاس داری دروغکی گفتم ۱۰:۳۰
اما ۹:۳۰ داشتم
میخواستم راستشو بگمم اما نمیخواستم از پیشش برم
بالاخره من اومدم اونم رفت
راستی پدارم نگفتم
وقتی رسیدم سره خیابونه دانشگاه ...نوشین زنگید با حامد اومدن دنبالم
وای چقدر دعاشون کردم
اصلا نمیتونستم تنها برم
اصلا خیلی هواتو کرده بودم
خیلی واسم سنگین میومد که تنها باشم
بعدم که حامد ما رو رسوند دم در دانشگاه بعد خودش رفت
بعد از کلاس شیمی که آخر سرم دیر رسیدمو استاد هم امتحان نگرفتو کلی ضد حال خوردیم
به نوشین گفتم بریم پیش پدارم من خیلی میخوام ببینمش
تازه یه سوپرایزم واسش خیلی وقت بود داشتم که صبح برده بودم
اما بازم با اینکه تو کیفم بود یادم رفت بهش بدم
اصلا وقتی میبینمش یا میخوام برم پیشش فقط به خودش فکر میکنم
نه چیزه دیگه ایی
چند تا پست پایین تر گفته بودم واسش یه سوپرایز دارم
اما بازم قسمت نشود....
خواستم ببرم بدم بهش که نوشین گفت واسا من به حامد بگم بعد
خلاصه پدی گفت که سپید من مغازه نیستم دارم میرم گمرک
خیلی غصه خوردم اخه کلی برنامه ریزی کرده بودم
سرتونو درد نیارم
(نوشتم بعد همه چی پرید حسش نیست دوباره بنویسم)
بعد یه بحث کوچولو کردیمو من رفتم سره کلاس تا ساعتهایه ۴ اومدم خونه بعد رفتیم بهشت زهرا
دوباره یه بحث کوچومولو
بعدم دوباره مث قدیما خوفه خوف شدیمو
گفتیمو خندیدیم
این بود ماجرایه امروز
الان باهاش تلفنی حرفیدم...بعدشم داریم با هم میچتیم
فقط به وبلاگش سر بزنینا
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
الان که دارم مینویسم داغونم
خب پیش میاد دیگه ادم یه روز خوبه دو روز بده
دیشب ساعت ۲ شب اومد از تولد
خیلی هم خسته بودم خوابمم نمیبرد
گفتم منتظرت میمونم تا بیای اما نیومد تا ساعت ۱ بیدار بودم
بالاخره خوابم برد اما وقتی زنگید زود جواب دادم البته چشام تازه گرم شده بود
بازم کم حرف زدیم ۲۲ دقیقه
اصلا این جوری حرف زدن راضیم نمیکنه
خودش منو عادت داده به زیاد حرف زدن....
تازه ترک عادت موجب مرض است
خب منم طاقتشو ندارم کم باهاش بحرفم
بعد از حرف زدن که اصلا هم نچسبید خوابیدیم
صبح که من به جایه درس خوندم
خونه رو تمیز کردمو به قوله خودم خر حمالی کردم با ابجیم
که اصلا به چشمه مامانه نیومد
قشنگ زد تو ذوقمون....حالا بماند
از صب تا الان شاید ۳ دفعه با هم حرف زده باشیم
میخوام از آخرین بار بگم
تلفنو اوردم تو اتاقم
مامانم ویرش گرفت که نمازو اون جا بخونه البته منم چیزی نگفتم
دقیقا شاید با من ۵ سانت فاصله نداشت
از قصد خودشو میچسبوند به من که حرفامو گوش کنه
آخر سرم گفت با کی داری حرف میزنی
بده منم باهاش حرف بزنم
که منم گفتم با دوستم
یه دکمه رو زد که میخواد مثلا بزنه رو آیفون
که اشتباه زد
با پدرام خداحافظی کردم
رفتم تو اون اتاق درم بستم با صدایه بلند یه اهنگ گوش دادم
چن تا اس ام اس خشن هم به پدرام دادم
اون موقعه مث ابر بهار داشتم گریه میکردم
اخه دوس ندارم کسی مزاحمه خلوتم بشه
اونم اینجوری
فردا امتحان شیمی دارم
پدرام گفته باید بالایه ۱۵ بشی
منم که هیچی نخوندم البته خوندمو تا چن لحظه پیشم خیلی خوندم
اما مامانه گند زد به همه چی
کاش الان پدارم بود باهاش حرف میزدم
تصمیم گرفتم از این به بعد دیگه به تلفن دست نزنم
از بیرون به پدی میزنگم یا با گوشیم
راستی
این فقط واسه پدرامه
تصمیم گرفتم برم سر کار یا یه کلاس
برایه اینکه کمتر تو خونه باشم من حوصله دعوا ندارم
یهو بزنه به سرم کار دسته خودم میدم...
راستی از حموم اومدی نگفتم آفییت باشه![]()
دوستت دارم خیلی زیاد![]()
منو پدرام

+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
بازم مث همیشه ممنون از اونایی که سر زدن
دیشب خیلی کم با هم حرف زدیم اصلا راضی نبودم
خوابمم نمیبرد
خلاصه بعد از یه عالمه ورجه وورجه خوابم برد
تازه خوابم برده بود که یهو خواب یک موجود وحشتناک رو دیدمو زود از خواب پریدم
اون موجود...ای ای....هالم بد میشه اسمشو میارم
سوسک بود
هر کاری کردم دوباره خوابم ببره نبرد..احساس میکردم روم داره راه میره
صدایه پاشو میشنیدم
خلاصه خیلی هم داغ شده بودم فک کنم تب کرده بودم...
اخه من مثه چی از سوسک میترسم
میس زدم بهش که بهم بزنگه
زنگیدو بهش گفتم
گفت عزیزم تو تو بغل منی نباید بترسی یکم اروم شدم
خدافظی کردیمو گفتیم که لالا کنیم
ولی من بازم میترسیدم البته آروم تر شده بودم
بازم میس زدمو زنگید گفتم پدی جونم من میرم پیش مامانم بخوابم
گفت عزیزم تو بغل من مگه بده هنوز میترسی؟
گفتم اره..
گفت پس من کیو بغل کنم بخوابم؟
گفتم پس نمیرم
نرفتمو یکم گذشت دیدم الانه که از ترس بجیغم
پتومو برداشتم رفتم پیش مامیم
مامی یه خورده مسخرم کرد
منم بازم پاشدم اومدم تو رخت خواب خودم دلم نیومد بازم بهش میس بزنم
با خودم کلنجار رفتم تا خوابیدم
اما چه خوابی هی خوابایه بد تری میدیدم
صبح یکم دیر بیدار شدم
یکمم صبح با هم حرفیدیم
خیلی کــــــــــــــــــــــــــــــــم
صبح که رفته بود مغازه...سر کار
ظهر هم میره تمرین(فوتبال)من خیلی راضی نیستم که بره
اما چون اون دوس داره منم دوسش دارم
اخه تو این هوایه سرد یهو خدایی نکرده سرما میخوره
بعد از ظهر هم میره دانشگاه
بعد از اونم میاد خونه اماده میشه حموم میره تابره
جشن تولد دختر داییش منم نبرده
الانا میرسه خونشون
خیلی بده که امروز با هم خیلی کم حرفیدیم
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز 25 آذر مث همیشه مرسی از نظراتون ...خوشحالم کردین..خیلی مث همیشه از دیشب میگم...کلی با هم حرف زدیم خیلی زیاددددددد مث همیشه یه شبه استثنایی که فقط خودمو خودش بودیم و هیچ دغدغه ای نداشتیم غیر از..پول تلفن اخر ماه پدرام خلاصه این حرفهایی که شبا ما با هم میزنیم دله سنگو اب میکنه آدمو مهربون میکنه چه برسه به پول تلفن دیشب یه لاک صومتی زدم واسه پدرام جونم..خودش گفته بود صومتی یه عالمه که همدیگه رو بوسیدیمو...یه عالمه که همدیگه رو غورت دادیم من ازش یه سوال سخت پرسیدم البته چند شب پیش اونم از من این سوالو کرده بود من فقط میخواستم تلافی کنم بعد از این که کلی ناز کرد جوابمو داد یه شبه رویایی انگار کنار همدیگه خوابیده بودیم همدیگه رو احساس میکردیم گرمایه همدیگه رو حس همدیگه رو قلب همدیگه رو لبایه همدیگه رو .....راستی نقطه ضعف پدارمو پیدا کردم کلی قلقلکی هستش مخصوصا زیر گردنش... امروز قرار داشتیم واسه ساعت 12 مث همیشه 12:30 رسیدیم عقب عقب رفتم ..مث دفعه قبل چون دیر رسیده بودم خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم...اخه خیلی دیر رسیده بودم خلاصه منو بخشید منم زود دستشو گرفتم بلندش کردم گفتم پاشو بریم پاشو بریم یه جایی که هیچ کسی نباشه...دفعه قبل یه نیمکت توپ پیدا کرده بودیم که خیلی دنج بود اما جامون یکی نشسته بود چقدرم طرف ...فلان فلان شده بود وسط پارک..... خلاصه منو پدی سعی کردیمو دیگه نگاشون نکنیم بزاریم راحت باشن من گفتم بشینیم رو به روشون تا از رو برن اما پدی گفت نه گناه دارن تازه اومدن... یه عالمه تو پارک چبسیدیم به هم دیگه یه عالمه هم همدیگه رو بغل کردیم من خیلی سردم بود..حتی با اینکه تو بغل پدرام بودم اما تنم میلرزید... اونم سردش بود.... خلاصه یه ساعتی اونجا بودیم.... یه کاریم کرد که نگم بهتره....یخورده بدآموزی داره (کاره بدی نبودا ولی بد آموزی داره واسه بقیه) ساعت 2 که کلاس داشت 2:30 رسیدیمو رفت سر کلاسش کلاس ما که برگزار نشود.....اخرش استاده اومد شفاهی ازمون سوال پرسید ...به جای امتحان تازه امروز فهمیدم وقتی من دیر میام پدارم چه احساسی داره از ساعت یک ربع به شیش منتظرش بودم تا ساعت 20 دقیقه به هفت کلی خسته شدم گفتم برم...نرم... اخر سر موندم تا اومد یکم واسش قیافه گرفتم بعد عاشقونه نیگاش کردم گفتم عاشگتم خلاصه دوباره با هم یه مقدار پیاده اومدیم...بعدم سوار ماشین شدیمو منو تا یه جایی رسوندو بدشم رفت اومدم خونه زنگیدم باش حرفیدم اما غمگین حرف زدیم از این ور مامی هی میگفت بسه از اون ورم که پدی ناراحت بود سر یه قضیه ای که نمیخوام تو وبلاگم اسمی از اون قضیه باشه چون منو به یاده گریه و جدایی میندازه ....... راستی واستون نگفتم اون روز که منو پدرام با هم قهر کردیم من رفتم پیشش که دوباره برگرده پیشم.... وقتی دیدم رو تصمیمش خیلی کلیده اومدم بیرونو کلی گریه کردم... تو خیابون همه مث دیوونه ها نیگام میکردن... این هم داستان اولین گریه ام واسه پدرام ................... عاشقونه دوستت دارم با هیچ چی هم عوضت نمیکنم دیوونه اتم دیوونه راستی منو پدی همیشه دنباله یه وسیله ای هستیم که باهاش بتونیم زمان رو نگه داریم مث این اینم یه عکس ناز...دزدیه![]()

+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز یه روز استثنایی هستش
البته بزارین از دیشب بگم دیشب که عقشم سر کار بود. منم که بعد از شام رفتم خونه عموم البته با خانواده... جاتون خالی کلی خوش گذشت. عقشم شاعر شده این از اس ام اس هایه دیشبش ۱. پیشی که میره مهمونی...پدی میشه حیرونی میره سره کوچه اشون گریونی...جیغ میزنه بی خودی حال کردی شعرو؟ ۲. پیشی که میزنه میس کال ... یعنی که داره میپیچونه تو این بار پدی میکنه گریه هزار بار ... میدونه میره وسطه اتوبان میزنه تریلی بهش با صد بار ماجرا از این قرار بود که من گوشیم شارژ نداشت. بهش اس ام اس نمیدادم. اونم میدونست که من جواب نمیدم هی شیرین زبونی میکرد منم واسش میس میزدم من که اومدم...گفت ۱۵ دقیقه دیگه میزنگه اما به ۳ دقیقه نرسید زود زود زنگید...گفت طاقت نیووردم خلاصه یه عالمه حرفایه خصوصی به هم دیگه زدیم مث همیشه گفتیم که عاشق هم دیگه ایم اما اینبار شیرین تر بود دیشب قرار شود من یه دقیقه باهاش بحرفم..البته بعد از صحبتهایه خودش داشت یه کاری میکرد من دیوونه بشم.... که کور خوندی اقا پدرام اخر سرم من دیووونه ات کردم یه عالمه بوسم کرد..... بوس بوس بوس بوس بوس...میگه ۱۶ تا ولی من میگم بیشتره حالا اشکال نداره... بالاخره دیشب با هزار حسرت خوابیدیم من میخواستم جور کنم که واسه دوشنبه پدارم بیاد خونمون. اما افسوس و هزار افسوس با اینکه همه قرار بود خونه نباشن قرار شود زن داداشم...بیاد بمونه خونمون این یعنی ضد حال البته من بهش نگفته بودم ولی خودشس فهمید مامانمینا فردا نیستن خواهرمم کلاسه منم که دانشگاه دارم...والبته امتحان که هیچی نخوندم میخواستم دانشگاه نرمو بیاد خونمون اما نشد امروز ظهر یه جایی رفته بود که داش مشتی شده بود میگفت اس ام اس هاش ۱. سام علیک الانه تو میدون شوشم ابجی.عجب جایه با صفاییه.همه اینجا لوتی ان قربونه مرامت ۲. ای بابا اینجا فقط جیگرکی داره..ناهار چی بخورم؟ ۳. قلوه ه ه ه ه ه ه ه ۴. سر ظهر تک چرخ میزنن؟!؟!؟! ۵. پیشی زود رسیدم:( ۶. سپی اگه بیداری بزنگ دو مین بحرفیم..حوصله ام سر رفت (البته من بهش گفتم که تو خیابونمو نمیتونم بزنگم...رفته بودم خرید با مامانم؟) خلاصه رفته بود کارشم ok شده بود اما راضی نبود نیم ساعت پیش باش حرف زدم...تو ترافیک بود گفت برسه خونه یه دوش میگیره بعد میاد وبلاگو میبینه منم گفتم زود بیام بنویسم ...دیگه دیگه راستی ممنون از دوستایه خوبم با نظراشون خوشحالم میکنن فعلا بای تا فردا
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز شنبه ...۲۳/۹
چه روزیه امروز بزارید اول از دیشب بگم دیروز رفته بودن خواستگاری بهشون کلی خوش گذشته بوووود کل مراسمو رفت و برگشتنشونو داشتیم به هم میس میزدیم تازه اون اس ام اس هم میداد از اس ام اسش خوشم اومد واستون مینویسمش عقش جونم داریم میرسیم دمه خونشون ایشالله یه روزم تو عروس بشی.وای چه عروسه نازی میشی... .. .. عقش جونم چه مراسمه با هالیه.خیلی جالبه این اس ام اس ها رو در حین مراسم و دمه در خونه طرف واسم نوشته بود هر چی ام بهش گفتم ریشاتو بزن برو گوش نکرد خلاصه دیشب ما هم جایی دعوت بودیم شب حدودای ساعت ۹:۱۵ رسیدیم اونا هم ۹:۱۵ از اونجا اومدن...خدایش تفاهمو میبینین اومد خونه با هم یکن حرف زدیم بعدشم اومد چت کردیمو بعدم که زنگ زد که با هم بریم بخوابیم ۱ ساعت که حرف زدیم....یه عالمه هم که خوش گذشت با هم حرف زدیم یه کلمه ای رو ۱۶ بار تکرا کرد(فضولید مگه چیو) مثلا...۱۶ بار گفت دوستت دارم(ولی اینو که نگفت) اخرشم یه چیزی گفت..... بی شرف همیشه اخرش یه چیزی میگه که ادم هیجانی میشه...و دیوونه خلاصه جونم واستون بگه کلی دیشب خوش گذشت دیروز هی میگفت که چرا اینقدر ناراحتی چرا مث هر روز نیستی منم گفتم که حسودیم داره میشه که رفتین خواستگاری... اونم گفت مگه واسه خودم رفتیم خواستگاری که تو حسودی میکنی... ......... صبح دیر بیدار شدم بهش زنگیدم صحبت کردیم الانم هی داره اس ام اس میده که چرا تحویل نمیگیری... راستی اینم عکس داداشش و عروسشون هزار بار تبریک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ایشالله خوش بخت بشن![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
سلام
همه خوبین؟(مرسی از فریاد بی صدا که سر زدی)
نه امروز پیشش نیستم
اخه ما جمعه ها همدیگه رو نمیبینیم
امشب دارن میرن خواستگاری واسه داداشش منو نمیبرن![]()
فک کنم تو این هفته که میاد فقط روزای دانشگاه ببینمش![]()
اخه من هفته اینده ۲ تا امتحان دارم باید
یکم درس بخونم مگرنه مشروط میشما![]()
دیشب که میخواستیم با هم حرف بزنیم
(اخه ما موقعه ی خواب با هم میحرفیم)
حدودای یک ربع به ۱۲ من تو رخت خواب خوابم برد...
چشتون روز و شب بد نبینه
البته گوشیم دستم بود منتظر بودم تا همه
بخوابن بعد باهاش یواشکی صحبت کنم
اما من خوابم برد گوشیمم تو دستم مونده بود...
یه عالمه زنگ زده بود دیگه ناامید
شده بود ....خیلی نگرانو ناراحت شده بود
کلی ناراحت شدم که خوابم برده ساعت ۱:۳۵ بیدار شدم
البته داشتم خواب بد میدیدم
یهو پریدم
زود بهش میس زدم که بزنگه
زنگید اما کلی ناراحت بود...خلاصه توجیهش کردم که
بخدا نمیخواستم بخوابم اما خواب که ارادی نیست خسته بودم خوابم برده
تا ساعت ۳ با هم حرف زدیم...(مگه فضولید چی گفتیم)
(صداشو در نیارین)
یه عالمه منو بوسید تا بخوابم آخرم خوابم نبرد
تا ساعت ۴ اینا بیدار بودم
به حرفاش فک میکردم
به آخر حرفامون....
........
صبح هم با هم کلی حرف زدیم
میدونم دیگه شب میره اون جا بجایه داماد اشتباهش میگیرن
پدرام جونم عاشگتـــــــــــــــــــــــــــــــــــم
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز بر عکس دیروز اصلا پیش هم نبودیم
پدرام که کلاس نداشت سر کار بود(توی میرداماد تویه پاساژ پایتخت غرفه دارن) اینو گفتم که هر کی خواست بره ببینه چقدر دوس داشتنیه من هم که دانشگاه بودم اصلا همدیگرو ندیدیم کلی هم دلتنگ هم شدیم منو میبوسی اینجوری...یاد بگیر
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز کلی پیش هم بودیم ...
مث همیشه قرار گذاشتیم ساعت ۱۲ مث همیشه من ۱۲:۳۰ رسیدم(تو نظرها نوشته ۱۲:۳۵ رسیدم) نمیدونم چرا عصبانی نمیشه وقتی دیر میام دوست دارم وقتی دیر میام قهر کنه که من نازشو بخرم کلی قربون صدقه اش برم تــــــــــــــــا بخنده امروز عکسایه مامانو بابارو با ابجی و داداشارو اورده بود تا ببینم عکسه وقتی که نی نی بوده تا وقتی بزرگ شده و عاشق شده به اونا میگفت عکسایه احماقانه...ولی واسه من خیلی جالب بودن خلاصه کلاسه اول رو که جفتمونم زبان داشتیمو نرفتیم من که استاد زبانم حذف ام کرده اونم دلشو زد به دریا و نرفت البته گفته باشم اون هیچیو به درس خوندنش ترجیح نمیده این جا بود که کلی حال کردم یه عالمه همدیگه رو بوسیدیم یه عالمه همدیگه رو بغل کردیم یه عالمه هم به هم دیگه نگاه کردیم وقتی پیش هم بودیم داغه داغ بودیم اما وقتی راه افتادیم که بریم دانشگاه کلی یخ کردیم رفتیم دانشگاه کلاسامونو رفتیم........ کلی کلاسو بهم ریختم آخ جون کلی کیف کرد...تو حاله خودم نبودم بچه ها میگفتن چی خوردی دیووونه((((البته منظورشون این بود که کله پاچه خوردی؟)))) منم گفتم نخیر با عقشولی ام بودم بعد از کلاس با هم برگشتیم از دانشگاه شبه شب بود کلی حرف زدیم اهنگ گوش دادیم و بهم دیگه گفتیم هم دیگه رو دوس داریم... (سانسور) خلاصه گفتیم بدون هم دیگه می میــــــــــــــــریم تا ساعت ۷ با هم بودیم البته چون خونه با دانشگاه دور نیس همیشه پیاده میایم تا سر کوچه امون اومد بعدم با کلی حسرت از هم دیگه جدا شدیم ....... چه تلخه خداحافظی ![]()
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
تن تو ظهر تابستون رو به يادم مي ياره رنگ چشماي تو بارونو به يادم مي ياره وقتي نيستي زندگيم فرقي با زندون نداره قهر تو تلخي زندونو به يادم مي ياره من نيازم تورو هر روز ديدنه از لبت دوستت دارم شنيدنه تو بزرگي مثل اون لحظه که بارون مي زنه تو همون خوني که هر لحظه تو رگهاي منه تو مثل خواب گل سرخي لطيفي مثل خواب من همونم که اگه بي تو باشه جون مي کنه
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
هنگام دیدن کسی که عاشقش هستید طپش قلب شما زیاد و هیجان زده
خواهید شد اما هنگام دیدن کسی که دوستش دارید احساس خوشحالی می کنید ... وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولی هنگامیکه به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد ... وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه را در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آنرا دارید ... شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید به مدت طولانی و مستقیم نگاه کنید اما می توانید در حالی که لبخند به لب دارید به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید ... وقتی معشوقه شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد اما در هنگام دیدن گریستن فردی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او دارید ... شما میتوانید یک رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید . چرا که اگر این کار را بکنید عشق همچنان قطره ای و همیشه در قلب شما باقی خواهد ماند ... عشق یعنی علاقه شدید قلبی ... 
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
دیشب واسش ادرس سایتو گذاشتم
فضوله من زود زود اومد نگاش کرد
۲ تا هم پیام گذاشته...یه دیوونه
آهای دیوونــــــــــــــــــــــــــــه دیونتـــــــــــــــــــــــــــــــــم
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
باورم نمیشه.فکرشم نمیکردم
گفتم بخاطر کمرنگ شدن عشقت مجبور شدم این کارو بکنم
همه چیو بخشید
فقط گفت اگه دفعه ی دیگه این طوری شد اصلا نمیخوام دوباره برگردم
خوشحالم که عشقمو ازش گدایی کردم
به این میگن گدایی...یه گدایی که به دل ادم میچسبه و ولش نمیکنه
احساس میکنم ثروتمند شدم با این گدایی
خدایا مچکرم
احساس میکنم تازه متولد شدم
واسش یه سوپرایز دارم
فقط اینو بگم قراره اون سوپرایز جایه منو واسش بگیره تو شبایه تنهایییش
به فال حافظ اعتقاد پیدا کردم
گفت بر میگرده
برگشت
امروز پیشش بودم
سرمو تکیه دادم به شونه اش دستاش با اینکه سرد بودن اما بهم ارامش میدادن
فک میکردم تو اون چند دقیقه فقط منو اون زنده ایم
دلیل همه ی اینا عاشق بودنمونه
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
امروز برای همیشه خداحافظی کرد
البته حتی منو دست خدا هم نسپورد. واسش مهم نیست چه بلایی سرم میاد من تا اخر عاشقم اما اون نیمه راه بود دیشب میگفت دوسم داره میگفت.اگه یه روز خطایی از من سر بزنه منو میبخشه و به رویه خودشم نمیاره اما امروز فهمیدم دیشب دست خوش احساساتش بهم گفته بوده دوسم داره خودش میدونه عاشقشم اگرم ندونه که حتما میدونه نباید تنهام بزاره من نمیبخشمش اینارو بهش گفتم واسم نوشت من فک میکردم دیگه باهاش نیستی.فقط فکر میکردم.هنوز دوسش داری.ولی گفتم که ایراد از منه شانسمه.به خدا خیلی خسته ام.دیگه اذیتم نکن نمیدونستم چی بنویسم اصلا چرا این جوری شد؟ منم خدایی دارم ازش خواهش کردم منو ول نکنه اما گفت خسته ام....منظورشو فهمیدم...میخواست بگه حوصله انو ندارم خیلی خواهش کردمو قسم خوردم اما انگار گوشش نشنید. اون موقعه بود که زدم زیر گریه هر چی از دهنم در اومد به خودم گفتم تنها چیزی که میتونم بهت بگم برام مث تو کسی نیست خودت اینو خوب میدونی
+ نوشته شده در ساعت توسط یه عاشق یه دیوونه |
| ||||||